محمد بن حسين البيهقي
617
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بوسهل حمدوى شايد اين كار را كه هم شهم است و هم كافى و كاردان و شغلهاى بزرگ كرده است . خواجه گفت . خداوند نيكو انديشيده است و جز وى نشايد . امير خادمى را كه پرده نگاه مىداشت آواز داد و فرمود كه بوسهل حمدوى را بخوان . بر حكم فرمان بخواندند و بيامد و پيش رفت و بنشست . امير گفت : « ما ترا آزمودهايم در همه كارها و شهم و كافى و معتمد يافته ، شغل رى و آن نواحى مهمتر شغلها 1 ست و از طاهر آن مىنيايد . » و حال وى بگفت و آنگاه بازنمود كه « اختيار ما بر تو مىافتد ، بازگرد و كار بساز تا به روى كه آنچه بايد فرمود ما بفرماييم . » بوسهل زمين بوسه داد و گفت : اختيار بنده آن بود كه بر درگاه عالى خدمتى مىكند 2 ، امّا بندگان را اختيار نرسد 3 ، فرمان خداوند را باشد ؛ اگر رأى خداوند بيند 4 تا بنده با خواجه و بونصر بنشيند و آنچه داند درين باب بگويد و مواضعه نبيسد 5 و آنچه درخواستنى است در خواهد كه چنان كه بنده شنود ، آن شغل خلقگونه 6 شده است تا بر قاعدهء درست رود . امير گفت : « صواب چنين باشد . » هر سه تن خالى بنشستند و همچنان كردند و سخت دير سخن رفت و آنچه گفتنى و نهادنى 7 بود بنهادند و بگفتند و بپراگندند . و بوسهل حمدوى مواضعه نبشت در هر بابى با شرايط تمام ، چنان كه او دانستى نبشت ، كه مرد سخت كافى و دريافته بود 8 ، و بونصر مشكان عرضه كرد . امير بخطّ خويش جواب نبشت يكى آنكه تا بوسهل را اندر آن جمالى 9 بزرگ باشد و ديگر كه در آن با ديدار 10 و بصارت 11 تمام بود و همه نكت 12 نبشتى ؛ و آن را توقيع كرد و نزد وى 13 بردند با چهل و اند 14 پاره 15 نامهء توقيعى كه من نبشتم كه بو الفضلم آن همه و نسخت 16 آن استادم كرد . امير فرمود وى را خلعتى راست كردند ، چنان كه وزيران را كنند كه اندر آن خلعت ، كمر و مهد بود و ده غلام ترك سوار و صدهزار درم و صدپاره 17 جامه و مخاطبهء وى « الشّيخ العميد » فرمود . و خواجهء بزرگ احمد عبد الصّمد را آزار آمد 18 ازين مخاطبه و مرا كه بو الفضلم بخواند و عتاب 19 كرد با استادم و نوميدى نمود و پيغام دراز داد . و بيامدم و بگزاردم . و بونصر مردى محتشم بود و حدود را نگاه داشتى و با مردم بر سبيل